آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

آرامش مامانی و بابایی

دندونای خوشگلت

دردونه مامان نبینم غصه بخوری یا درد داشته باشیا. از پریروز تا حالا حال نداری مامانی. گریه میکنی  آخه 2 تا مروارید کوچولوی دیگه به مرواریدات اضافه شد. مبارکت باشهههههههههههه عسل مامان. دندونای بالاییت خیلی اذیتت کرد منم کمرم خم مونده از بس بغلت کردم. بابایی هم تهرانه نیست که هم واسش خودتو لوس کنی هم کمک من باشه. امشب خونه عمه اکرم دعوتیم بابایی قول داده زود بیاد بریم حاضر شیم. 5ماه و 20 روزت بود که اولین مرواریدت در اومد خیلی خوشحال شدیم. الان 3تا پایین داری 2تا هم بالا. انشالله همیشه سالم و سفید باشن باهاشون تخمه بشکنی. هههههههههه اما نمیذاری ازشون عکس بگیرم الانم که خوابی باز نمیذاری منم عکستو که خوابی گرفتم عقده ای نشم. ...
28 مهر 1392

8 ماهگی نازدخترم

عزیز دلم امروز 8 ماهت شد. دیگه چهار دست وپا میری و آنی خودتو به همه چی میرسونی. از پله آشپزخونه روزی 40 بار بالا میری دوباره پایین میایی. پریشب که دیگه چسبیده بودی به مبل و راه میرفتی. دیشب خونه بابا اکبر بودیم خیلی با گوشی عمو بازی کردی. عمو یادت داد با انگشت بزنی رو حیوونا تا صداشون در بیاد. یه سریم خونه دایی بهنام زدیم با زندایی کار داشتم مهتا میخواست کشفت کنه الهی فداش بشم تو هم عصبانی شده بودی همش دستاتو بالا پایین میکردی تا کاریت نداشته باشه مهتا هم اول یه دستتو بعدم دست دیگتو گرفت ولی خودش دستاش گیر بود تا تو چشمت کنه خیلی خندیدیم بهتون.مهتا چند روز دیگه 1 سالش میشه. دودونه عمه ست. ...
22 مهر 1392

یه شب خوش

آرشیدا دیشب رفتیم خونه دایی.دایی کمال غروبیه اومد سراغمون بردمون اونجا. بردیا از خوشحالی جیغ میکشید. تو هم خیلی دوست داشتی چون با اسباب بازیا بردیا بازی میکردی و بهونه نمیگرفتی. خیلی خوش گذشت داییا آواز خوندن براتون. تو سرسری میکردی، مهتا و بردیا هم میرقصیدن.الهی فداتون بشم. مهتا خیلی قشنگ میرقصه.بامزه دستاشو تاب میده دلم ضعف میره. اما بابات منو دعوا کرد که چرا بهش اطلاع ندادم دارم میرم میدونم کارم اشتباه بوده. ...
20 مهر 1392

گریه هات بدترین شکنجه واسه من

دیشب رفتیم خونه اعظم خاله. مامانی وقتی رفتیم تو و جوو دیدی ترسیدی فک کردی با این همه سروصدا اتفاقی افتاده گریه کردیو دیگه تا آخر شب که میخواستیم بیاییم اوقات نداشتی. اصلا میترسیدن باهات حرف بزنن. الهی بمیرم اینقدر گریه هات باسوز بود دلم میخواست زمان زودی بگذره بیارمت خونه تا بازی کنی خیلی دیشب بد بود برام. غصه خوردم. حالا عوضش امشب میخواییم بریم خونه دایی مجتبی میدونم خیلی دوست داری آخه با بردیا و مهتا بازی میکنی. ...
19 مهر 1392

برای بزرگ کردنت سرشار از انرژیم

سلام قربون شکل ماهت بشم چند روزه چهار دست وپارو دیگه خوب یاد گرفتی و حتی به مبل و دیوارم وایمیستی. شبا که میخوای بخوابی بدنت مخصوصا پاهاتو دستات ضعف داره منم برات چرب میکنم و ماساژ میدم بعدش راحت میخوابی. ماساژو خیلی دوست داری همش نگاهم میکنی و لبخند زیبایی رو لبات برام نشسته . به خاطر همین انرژی میگیرم. ...
18 مهر 1392
1